تبليغاتX
چتر زندگی


چتر زندگی

                داستان واقعیه خواهرم

چند شب پیشا که خالم و دختر خالمو و شوهراشون از شیراز اومده بودن

خونه ی ما٬٬٬٬ما یعنی منو خواهرم رفتیم که بخوابیم دختر خالم اومد تو

اتاقمون

کار داشت بعد وقتی داشت میرفت در را بست خوارهمم که ۸سالشه

عصبانی شد گفت :((اه٬درو بست من درو وا میکنم))لازم به ذکر است

که بگم خواهرم طبقه ی دوم تخت میخوابه .چشمتون روز بد نبینه همیشه

اون درو از بالا وا میکرد ولی ایندفعه دستش لیز خرد و........

بوممممممممممممممممممممممممممممممممممم

افتاد!!!!!من اینقد جیغ زدم سکته کردم.بعد هرچی صداش میکردم

جواب نمیدادمامانم که خواست درو واکنه نمیتونست منم عین مجسمه

خشکم زده بودبعد خواهرم تارا زد زیر گریه سرشو که بلند کرد

دیدیم یه چیز مثل گوجه از سرش زده بیرون.خلاصه تا نصف شب یخ

گذاشتیمو

هی گفتیم حالت تهوع نداریو اینا............

و حالا. چند روز بعد وقتی از مدرسه میومدم دیدم تارا جلوی ماشین

نشسته

اولش نصفه صورتش را دیدم بعد....بعد دیدم چشاش بادکرده

بعد عین ژاپنی ها رفته تو زدم زیر گریه مامانم گفت بسه کیمیا.......

چند روز بعد زیر چشاش سیاه شد روز اول دکتر گفت چیزی نیس

ولی حالا میگه اگه چیزی باشه درمان نداره گفت یعنی جذب میشه

چند روز بعد باز باد کرد آخر رفتیم سی تی اسکن کرد گفت هیچی نیس

الانم هنوز سرش باد داره ولی خدارو شکر بهتره خیلی نگرانشم خیلی دوسش دارم

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت15:31توسط ghazal_kimi | |

                                          مهمانی خدا

یک روز امیلی در سرمای زمستان در راه خانه بود که پشت در خانه

پاکت نامه ای را دید.که نه آدرس گیرنده ای داشت نه فرستنده!

پاکت نامه را باز کرد نوشته شده بود:

ـ امیلی عزیز امروز به دیدنت میام با عشق خدا

امیلی بسیار تعجب کرد گفت من چه شخص مهمی هستم که خدا به

دیدنم میاید!!!!!

در خانه هیچی نداشت به کیف پولش نگاهی کرد و به راه افتاد.

۱نان و ۲ شیشه شیر خرید و به راه افتاد.

در راه یک پیر زن و پیر مرد فقیری  را دید.آنها از امیلی تقاضا ی کمک کردند.

ولی امیلی گفت متاسفم٬

و به راه خود ادامه داد.کمی نگذشت که پشیمان شد ٬رفت و آنها را صدا

زد کت خود را بر دوش پیر زن وغذا هارا به پیر مرد داد و به راه افتاد.

بسیار غمگین و ناراحت بود چون چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت.

به خانه که رسید پاکت نامه ی  دیگری را دید که نوشته شده بود:

- از پذیرایی امروزت بسیار متشکرم با عشق خدا

 

 

+نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت15:51توسط ghazal_kimi | |